تبلیغات
دیده بان بیدار
دیده بان بیدار
كجاست آنكه ریسمان دروغ و افتراء را قطع خواهد كرد؟
!هندوانه شب یلدای فقرا
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 آذر 1388 توسط دیده بان | نظرات ()
طبقه بندی: اجتماعی، 

كمی از یخ‌های شیشه مینی‌بوس را با ناخنم ساییدم، بیرون را نگاه كردم؛ هوای سرد زمستان، بی‌رحمانه زمین و آسمان را به هم دوخته بود. در هوای گرگ و میش غروب كه دیگر از نورِ كم فروغ خورشید خبری نبود، زیر چراغ یخ زده تیر برقی كه از بارش برف‌های چند شب گذشته زنگوله بسته و در این چند روز، اثری از آب شدن و وارفتن آنها دیده نمی‌شد، در هوای استخوان‌سوز، هی این پا و آن پا می‌كرد. صبح با مینی‌بوس ده خودمان همین جا پیاده شده بود؛ هر روز محل پیاده شدنش همینجا بود تا كمی آن طرفتر یعنی چند قدمی میدان شهر، در میان انبوهی از جویندگان كار، به انتظار بماند تا كارفرما یا یك سوپر دولوكسی كه به جاروكش و پاروكش و اینجور كارها نیاز دارد، روی ترمز بزند و یكی از آنها را سوار كند و آخر شب، دلش خوش باشد كه كاری پیدا كرده و شرمنده زن و بچه گرسنه خود نباشد.

چند بار دیده بودم جوان‌ها كه مثل من زور و بازوی قوی‌تری داشتند، به ماشینی كه برای انتخاب كارگر می‌ایستاد، هجوم برده، هر كدام برای رفتن داخل ماشین بر دیگری سبقت می‌گرفت و پس از چند دقیقه، پیرمرد را می‌دیدم كه بی‌رمق و نفس نفس زنان، بال كت یا آستین بادگیرش را از لای جمعیت، به سختی جمع و جور كرده، خودش را بیرون می‌كشید و به تیر برق كنار پیاده‌رو تكیه می‌زد تا نفسش جا بیاید و دوباره یكی یكی ماشین‌های مدل بالای خیابان را نظاره كند كه به میدان نزدیك می‌شوند. گاه نیز ماشینی به نزدیك میدان می‌رسید، سرعتش كه كم می‌شد بیچاره نیم‌خیز برمی‌داشت تا شاید بایستد، اما ماشین كه انگار با او سر ِ شوخی داشت، دوباره گازش را می‌گرفت و به سرعت از او دور می‌شد و نگاه پیرمرد دوباره به طرف چپ برمی‌گشت و او دوباره پوزه ماشینی دیگر را نشانه می‌رفت.
چند وقتی بود كه اوضاع كارگری مساعد نبود و او بعضی روزها از صبح تا پاسی از بعد از ظهر اینجا می‌ایستاد و چند ساعت مانده به غروب، دست از پا درازتر به خانه برمی‌گشت.

شاید امروز هم یكی از آن روزها بود؛ چند قدمی جلو آمده، به مینی‌بوس كه در این هوای مه‌آلود، به سختی قابل دیدن بود، نگاهی می‌انداخت و دوباره برمی‌گشت و در پناه دیوار، آرام می‌گرفت؛ انگار آن بیرون، از داخل مینی‌بوس گرم‌تر بود؛ قندیل‌های كوچك نوك دماغش كه از بخار نفسش درست شده بود و كناره شال را به دماغش چسبانده بود، واقعا دیدنی بود! بادگیر آبی رنگ، به یادگار مانده از تنها پسرش كه به تن كرده بود، انگار می‌خواست از دست سرما لباس‌های یخ زده پیرمرد را كنار بزند و در پناه پوست او كمی گرم شود؛‌ پسری كه سال‌های نه چندان دور، همین بادگیر را به تن می‌كرد و برای دفاع از این مرز و بوم با دشمن می‌جنگید و او نیز اینك با داشتن مدرك كارشناسی، در به در دنبال شغلی آبرومند می‌گشت. شال كاموایی سیاه و سفید و چفیه رنگ و رو رفته را كه در هم پیچیده و به صورت و گردنش بسته بود، تمام صورت را و حتی پنداری چشمهایش را هم پوشانده بود و تنها سوراخ‌های دماغش كه مثل قوری روی آتش از سوراخ‌های ان هوای خشك زمستان بریده بریده بیرون می‌آمد پیدا بود.

راننده با چرخاندن استارتی كه انگار حال چرخیدن نداشت و با موتور ماشین قهر بود، صدای غار و غار مینی‌بوس را درآورد؛ دیدم به سرعت به راه افتاد و به طرف مینی‌بوس آمد؛ بخشی از شال را كه میان دماغ و زیرچشمش پیچ داده بود و گونه‌ها تا بالای تیزی دماغش را كاملا پوشانده بود، به زیر چانه‌اش انداخت و خواست سوار شود، نفس نفس میزد. او را می‌شناختم، صورتم را پوشاندم تا من را نبیند.
اقای راننده رو به او كرد و شوخی و جدی را در هم آمیخته به او گفت: ببخشید! ظرفیت تكمیل است و راننده‌ها هم علامت داده‌اند كه پلیس توی جاده است. ببینم! امروز كه دیگر قصد نداری نسیه سوار شوی بابا! انشاءالله كه كیف پولت را جا نگذاشتی؟ راستی، چرا سوار مینی‌بوس ده ِ خودتان نمی‌شوی؟

طفلك! نگاهی معصومانه به راننده و نگاهی با تعجب به مسافرانی كه روی صندلی نشسته بودند و انگار با چشمانشان به او می‌گفتند، برو پایین، بگذار حركت كنیم، انداخته، كمی خود را میان بادگیر جابجا كرد. نمی‌دانم چه شد كه به غیرتم برخورد، خواستم چفیه را از دور صورتم كنار بزنم و چیزی به راننده بگویم كه راننده خنده‌ای كرد و گفت: بابا شوخی كردم حالا بیا بالا؛ امروز را مهمان من باش!

پیرمرد از سرما توان حرف زدن نداشت؛ كمی پت، پت، كرد؛ خواست پایین برود، اما انگار یك باره نظرش برگشت و سوار شد؛ دلم خیلی به حالش سوخت؛ خواستم بلند شوم و جایم را به او بدهم. دیدم كرسی پای وسط مینی‌بوس را جلو كشید و دستش را به میله وسط مینی‌بوس گرفت و سر به میله گذاشت و انگار آرام به خواب رفت.
مینی‌بوس حركت كرد و یك ساعت تمام به پیش رفت؛ پیرمرد هنوز سر خود را روی دست‌ها گذاشته و میله را محكم چسبیده بود.

 

اقای راننده رادیوی ماشین را روشن كرد: «سلام شنوندگان عزیز؛ شب یلدای شما خوش! هم‌اكنون سخنان یكی از مسئولان دولتی را به مناسبت ثبت ملی «شب یلدا» در تقویم ایرانی به صورت زنده و مستقیم برای شما پخش خواهیم كرد. راستی امشب مواظب بچه‌هاتون باشید كه خدای ناكرده هنگام خوردن تنقلات و شیرینی و به ویژه هندوانه، پرخوری نكنند و جانب اعتدال را نگه دارند. شب یلدا بر همه شما خوش و شیرین و پرخاطره باد...»

 

گاه گاهی سوراخی را كه با ناخن‌هایم روی یخ‌های شیشه مینی‌بوس كنده بودم، با نفسم گرم می‌كردم و دستی بر آن می‌كشیدم تا بیرون را نگاه كنم، انگار سرما سوار بر قطار ابرهایی كه دیگر تا ده متری زمین هم رسیده بودند و نور خانه روستاهای اطراف را به سختی قابل دیدن كرده بود، شده و به سرعت مینی‌بوس را دنبال می‌كند.

 

پیرمرد كمی سرش را تكان داد و در حالی كه هنوز پیشانی اش روی دستهایش بود، ارام ارام چشمهایش را روی استین بادگیرش گذاشت و سر را به چپ و راست چرخاند.

راننده، چراغ‌های كم فروغ داخل مینی‌بوس را روشن كرد. بخارهای یخ زده آینه جلو را پاك كرد و نیم نگاهی به آن انداخت و گفت: آهای مرد! رسیدیم؛ آماده باش باید پیاده شوی و ناگهان زد روی ترمز! پیرمرد ناگهان از جایش پرید!رفت كنار راننده و دستی توی این جیب و اون جیبش كرد. نگاهی دزدكی هم به مسافرهای صندلی‌های جلو كه انگار خود را به خواب زده و زیر چشمی او را می‌پایند، انداخت. زیرگوشی چیزی به راننده گفت و از ماشین پیاده شد؛ صبر كردم تا ماشین كمی جلوتر رفت. به راننده گفتم: آقای راننده صبر كن! من هم باید پیاده شوم! راننده با عصبانیت دوباره كوفت روی ترمز و گفت: ای بابا، امان از شما مردم ده پایینی! بابا من كه تازه ترمز كردم! مگه خودتون سرویس ندارید؟ چه شده امشب همتون مسافر من شدید؟!

وقتی خواستم پیاده شوم، كاغذ مچاله شده‌ای را كه از جیب پیرمرد كنار صندلی راننده افتاده بود، برداشتم. از ماشین كه پیاده شدم، زیر نور یكی از چراغ‌های تیر برق روستا آن را باز كردم. دیدم روی آن نوشته شده است:

همسرم سلام! امشب شب یلداست. دیشب جیب لباس‌هایت را گشتم، هیچ پولی توی آنها نبود، اگر امروز كار پیدا كردی و مزدت را دادند، حتما از شهر یك هنداونه ارزون قیمت برای بچه‌ها بخر! یك شب كه هزار شب نمیشه! من، روی نسیه كردن از دكان‌های محل را ندارم. قربانت؛ همسر وفادارت... خداحافظ

اشكی را كه در چشمانم حلقه زده بود و می‌خواست با زور و بغض از دو چشمم بیرون بزند، با آستین بادگیرم پاك كردم. كاغذ را توی جیبم گذاشتم؛ دستم به كاغذی خورد كه توی جیبم جا خوش كرده بود، آْن را از جیب بیرون آوردم روی آن نوشته شده بود: بابایی سلام، امشب شب یلداست... .

منبع : اینترنت



درباره وبلاگ

من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم . من هم به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است كه هركس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت. و حالا از یك راه طی شده با شما حرف می‌زنم. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است.
(به نقل از سید مرتضی آوینی)
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
به مناسبت هفته دفاع مقدس
شیعه تنوری
این كجا و آن كجا
بهار انسان را به یاد قیامت می‌اندازد
مردی كه در برابر هیچ كس زانو نزد
ادب اصیل ایرانی
نجوایی عاشورایی از آقا مرتضی
فداییان عاشورایی
هنرنمایی با برگهای پاییزی
یادی از مبارزی هزار چهره و نستوه
آرشیو
مهر 1393
شهریور 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
موضوعات
عمومی
حوزه رسانه
نبرد سایبری
گزارش تصویری
با شهدا
دانشجویی
روابط عمومی
دانش ارتباطات
سیاسی
فرهنگی
اجتماعی
نویسندگان
دیده بان
پیوند ها
دفتر مقام معظم رهبری
موسسه راهبردی دیده بان
مركز تحقیقات استراتژیك
پایگاه اطلاع رسانی دیده بان
مركز مطالعات راهبردی
مركز مطالعات جامعه و امنیت
مركز بررسی های دكترینال
سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی
مهندسی فرهنگی
فرهنگ شناسی
بنیاد اندیشه اسلامی
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
پژوهشكده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
پژوهشكده مطالعات راهبردی
پژوهشگاه علوم و فناوری اطلاعات
دفتر مطالعات و توسعه رسانه ها
مجله مسائل اجتماعی ایران
ماهنامه مدیریت ارتباطات
دانشگاه و فرهنگ
باشگاه پژوهشگران دانشجو
شورای عالی انقلاب فرهنگی
مركز تحقیقات همشهری
مدرسه همشهری
مؤسسه فرهنگی تبیان
دانشگاه جامع علمی كاربردی
رسانه نیوز
باشگاه اندیشه
سایت عملیات روانی
روان پژوه
كانون تحقیقات كاربردی خیبر
بهجو
جامعه شناسی ایران
جامعه شناسی
روانشناسی جامعه
گرداب
میراث فرهنگی
لینك زن
گروه سایبری ترویج عفاف و حجاب
نشریه الكترونیك دختران
انسان شناسی و فرهنگ
فردانیوز
تابناك
سایت عكاسی
ساجد
سازمان مطالعه و تدوین كتب علوم انسانی
وبنا
پیوندهای روزانه
شهید مطهری
شهید آوینی
شهید چمران
شهید بهشتی
دكتر عماد افروغ
استاد حسین انصاریان
آموزش حرفه ای فتوشاپ
دانلود جدیدترین فیلم ها،موزیک ویدئوها و نرم افزارها
نهج البلاغه
شهاب مرادی
دكتر شریعتی
بانك لینك های فارسی
صفحات جانبی
هل من محیص؟
هیس دخترها فریاد نمی زنند
توماس آکویناس
در سوگ شهر استخر و مردم دلاور آن
جیکاک ، توطئه از نوع انگلیسی
مروری بر زندگی الیور كرامول
یلدا
راز عدد 20
مردی برای تمام فصول
طاق گرا
مقالات محمد مطهری
تصاویر: منادیان وحدت، شرف و آزادگی
بیلبوردهای مهیج با طراحی خلاقانه (تصویری)
متن کامل خطبه های نماز جمعه 29 خرداد 1388 رهبرانقلاب (خطبه اول)
(خطبه دوم)قسمت الف
(خطبه دوم)قسمت ب
ریحان
نوشته ای از «شهید سید مرتضی آوینی» درباره «ابراهیم حاتمی كیا»
نامه‌ای به دوست زمان جنگ
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


دریافت كد ساعت