تبلیغات
دیده بان بیدار
دیده بان بیدار
كجاست آنكه ریسمان دروغ و افتراء را قطع خواهد كرد؟

برسد به دست«بلبلی عاشق» كه قرار بود «جز برای شقایق‌ها»نخواند

خبرگزاری فارس:آنچه خواهید خواند  مقاله ای از شهید آوینی در باره  فیلم مهاجر از »ابراهیم حاتمی كیا» .در میان نقد های سینمایی شهید آوینی، این  مورد از ویژگی خاصی برخوردار است؛ تیتر  نوشته حكایت از نگاه ویژه آوینی به این فیلمساز دارد.نگاهی از سر شوق و آكنده از نگرانی...



اشاره:

فیلم «مهاجر»( كه همواره نمادی از سینمای مطلوب شهید آوینی و مصداقی از نزدیك شدن سینمای داستانی به «سینمای اشراقی» مورد نظر آن شهید بود .گرچه معمولا شهید آوینی در نقد های سینمایی خود ، از آن رو كه فیلم را «حدیث نفس» كارگردان می داند ،شخصیت سازنده فیلم را نیز مورد كنكاش قرار می دهد اما در مورد ابراهیم حاتمی كیا این شیوه به اوج خود رسیده است ، تا جایی كه تیتر نوشته ها به صورت كاملا «خطابی» انتخاب شده است.تو گویی نویسنده اصرار دارد كه پیش از هر كس خود آقای حاتمی كیا خواننده آن باشد.

امروز خواندن این مقالات با توجه به رویكردهای جدید سینمایی آقای «حاتمی كیا» خالی از لطف نیست. در حقیقت این  مقاله را باید نامه هایی از گذشته ای نه چندان دور دانست به «بلبل عاشقی» كه قرار بود «جز برای شقایق‌ها»نخواند:

*ای بلبل عاشق، جز برای شقایق‌ها مخوان!

در آخر فیلم «مهاجر». وقتی علی (نقی زاده) پلاك‌هایش را به اسد می‌دهد و خود در حال شلیك تیر به سوی دشمن موانع را از سر راه «پهباد» دور می‌كند و به شهادت می‌رسد و اسد پلاك‌ها را به گردن پهباد می اندازد و او را پرواز می‌دهد، پلان درشتی هست از رقص پلاك‌ها در باد، همراه با صدای زیبای برخورد پلاك‌ها بر بدنه پهباد... و اینچنین، حاتمی كیا به پهباد جان می‌بخشد و از آن «مهاجر»ی خلق می‌كند جاودان، به جاودانگی «هجرت».

نمی‌خواهم نقد فیلم بنویسم، كه درباره «مهاجر» زبان نقد نوشته‌های استاندارد بریده است و اصلا اینجا جایی نیست كه با نگاه استاندارد در نقدنویسی سینمایی بتوان به سراغ آن آمد. جایی برای بحث فلسفی هم وجود ندارد، كه مخاطب این فیلم فلاسفه و روشنفكرها نیستند، مردم هستند و اگر ما بخواهیم «سزارین فلسفی» كنیم و مطلبی را با فشار فلسفه از درون فیلم بیرون بكشیم، به فیلم «مهاجر» ظلم كرده‌ایم- اگرچه این قابلیت را دارد و مثلا درباره نگاه فلسفی حاتمی كیا به «ابزار» و «تكنولوژی» می‌توان مقاله‌ها نوشت، چرا كه او به پهباد مثل یك وسیله بی‌جان نگاه نمی‌كند؛ پهباد جان می‌گیرد. روح اسد و علی و اصغر و غفور در آن می‌دمد و اصلا از همان آغاز كار زنده است. در تفكر حاتمی‌كیا نه تنها انسان‌ها مسیطر و ابزار تكنولوژی نیستند، بلكه «وسیله» جان دارد.

در فیلم‌های حاتمی‌كیا همه چیز زنده است. فی‌المثل نی محمود را به یاد بیاورید كه زنده است. رابطه محمود با نی‌اش، رابطه انسان با یك وسیله بی جان نیست، رابطه غریب دورمانده‌ای است كه با همدم خویش راز می‌گوید. به یاد بیاورید خمپاره‌ها را - چه در «دیده‌بان» و چه در «مهاجر»- كه زنده‌اند بی حساب و كتاب نمی‌آیند و به قول خود حاتمی كیا، انفجارها «نقش» بازی می‌كنند. وسایل به جا مانده از اصغر را به یاد بیاورید، هنگام دفن او در میان نیزار: كتاب قرآن، تسبیح و عطر و پلاك... حتی در «هویت» نیز چراغ قوه و تسبیح و عطر و مهر زنده‌اند و در فیلم دارای نقش هستند. رابطه علی را با پلاك‌های جبهه‌اش به یاد بیاورید. رابطه حسن را با آرپی‌جی‌اش در «دیده‌با» آن پرچم «انا فتحنا» را كه باید به مثابه باند زخم‌بندی مورد استفاده قرار گیرد و چه بسیار نمونه‌های دیگر و این نگاه مؤمنانه عارفی حقیقی است كه جهان را نازله عوالم غیبی و مظهر اسماء‌الله می‌بیند.

حاتمی كیا با روح اشیا سروكار دارد نه با جسم آنها، و این مستلزم نحوی «رازدانی و رازداری» است كه اصلا مردم این روزگار سیطره تكنیك و سلطنت ابزار سال‌هاست كه با آن غریبه‌اند و بگذارید راستش را بگویم: سینما چه دشوار قالب معرفتی چنین عارفانه واقع می‌شود؛ اما شده است. حاتمی‌كیا توانسته است كه بر تكنیك پیچیده سینما غلبه كند. حجاب‌های تصنع و تكلف و صورتگرایی و انتلكتوئلیسم را بدرد، از سطح عبور كند و به عمق برسد و با سینما همان حرفی را بزند كه «حزب‌الله» می‌گوید. رودربایستی را كنار گذاشته‌ام. زدن این حرف‌ها شجاعتی می‌خواهد كه با عقل و عقل‌اندیشی و حتی ژورنالیسم جور در نمی‌آید. چرا كه حزب‌الله حتی در میان دوستان خویش غریبند، چه برسد به دشمنان. اگر چه در عین گمنامی و مظلومیت، باز هم من به یقین رسیده‌ام كه خداوند لوح و قلم تاریخ را بدینان سپرده است.

روزگاری بود كه « آته‌ایسم» شده بود ملاك روشنفكری و هر كس در هرجا مقاله می‌نوشت و راجع به هرچه می‌نوشت، بی‌ربط و با ربط فحشی هم نثار دین و دینداری و خداپرستی می‌كرد و بود تا انقلاب شد. و بعد، از اواخر سال 1360 تا چند سال پیش، روزگاری رسید كه «گربه شد مسلمانا»، و جز آته‌ایست‌های ذاتی و حرفه‌ای، دیگران شجره وجودشان در نسیم بهار انقلاب تكانی خورد و چه بسیار از روشنفكران كه توبه كردند و حتی به صف مجاهدان راه خدا پیوستند و بود تا ... حالا باز هم قسمت حزب‌الله از تمدن شهرنشینان غربت و مظلومیت است و راستش از دنیا توقعی جز این نیز نمی‌رود. اینجا مهبط عقل است و حزب‌الله عاشق است و در میان دنیاداران با همان مشكلی روبه‌روست كه هزار و 400 سال است اولیای خدا با آن روبه‌رو هستند و چرا هزار و چهارصد سال؟ «اوپانیشاد»‌ها را هم كه بخوانی خواهی دید كه از همان آغاز آفرینش انسان، آب عشق و عقل با هم در یك جوی نمی‌رفته است. عقل می‌خواسته كه خانه دنیای مردمان را آباد كند و عشق می‌خواسته كه خانه آخرت را و ظاهر همواره در كف عقل روزمره بوده است، چز بزهاتی كه عاشق بر مسند حكومت می‌نشسته و چند صباحی حكم می‌رانده... اما فقط چند صباحی، و عاقبت باز هم همچون مولای عاشقان گرفتار دشمنان عقل‌اندیش ظاهربین می‌شده است و كارش بدانجا می‌كشیده كه حتی شبانگاه را نیز با لباس رزم بگذراند و بعد هم كه می‌دانی: محراب و شمشیر و خضاب خون و باز هم روز از نو روزی از نو... عقل دنیادار عاقبت‌اندیش ریاكار منفعت پرست مصلحت‌اندیش بر اریكه‌ای كه حق عشاق است تكیه می‌‌زند و با زكات مسلمین كاخ خضرا می‌سازد و با شمشیر منتسب به اسلام گردن عشاق می‌زند.

حالا بعد از این هزارها سال كه از عمر انسان می‌رود، یك بار عاشق فرصت یافته است تا بساط حاكمیت عشق را برپا دارد، اما در جهانی كه عقل یكسره طعمه شیطان گشته است و عشق را جز در كشاله رفتن بدن‌های كرخت نمی‌جویند، از هر طریق كه راه بسیاری كار را به قطعنامه 598 می‌كشانند و قوانین خودبینانه اومانیستی عقل‌اندیشانه شرك‌آمیز را در برابر قانون عشق می‌گذراند... و چه باید كرد؟
نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائرة‌المعارف خویش معنا كرده است؛ بی‌دردی و لذت‌پرستی، توجیهی عقلایی یافته است و از میدان‌های ورزش تا كلاس‌های دانشگاه، «رب‌النوع تمتع» است كه پرستیده می‌شود و باز در این میان بسیجی حزب‌الله تنها و غریب است و با آن چوب زیر بغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیكی و ... موی كوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه،‌مظهری است از یك دوران سپری شده كه با خونین شهر آغاز شد و در «والفجر ده» به پایان رسید و بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت كرد و بیمار دلان را در این غلط انداخت كه «دیگر تمام شد

نه! نه فقط هیچ چیز تمام نشده است، كه تاریخ فردا نیز از آن ماست. اما اینجا عالم ظاهر است و بسیجی عاشق، اهل باطن. و وقتی در میان مسجدی‌ها نیز عمومیت با ظاهرگرایان باشد، وای بر احوال دیگران! چه می‌گویم؟ گاهی هست كه آدم دلش می‌خواهد فارغ از همه اعتباراتی كه مصلحت‌اندیشی‌های عقلانی را ایجاب می‌كند. فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل» یعنی آن حرفی كه بیش‌تر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند. چرا كه وجه حقیقی هر كس دل اوست. تو می‌توانی مانع شوی از آنكه انعكاس احساست در چهره‌ات ظاهر شود. اما در قبل... ممكن نیست. می‌گویند كه خیال را‌م‌نشدنی است؛ اما می‌شود: من می‌شناسم كسانی را كه خیالشان مركوب بالداری است كه آنها را هربار كه اراده كنند به ملكوت می‌برد، اما نمی‌شناسم كسی را كه بتواند جلوی انعكاس وجود خویش را در آینه قلبش بگیرد. قلب خلاصه وجود آدمی است؛ مجملی است از وجود تفصیلی آدمی كه آنجا، بعد از مرگ، كتابی می‌شود منشور كه خبر از وجود نهائی انسان می‌دهد؛ خبر از همان وجودی می‌دهد كه از دیگران می‌پوشانیم. اینجا عالی است كه می‌توان دروغ گفت، اما آنجا عالمی است كه نمی‌توان مانع از رسوایی شد... و این هم از خصوصیات همین عالم است كه آدم برای آنكه حرف دلش را بزند باید این همه مقدمه بچیند و صغری و كبری بیاورد!

وقتی طبل جهاد در راه خدا نواخته می‌شود، دوران حكومت عشق آغاز می‌گردد، چرا كه جز عشاق كسی حاضر به فداكاری و از جان‌گذشتگی نیست. دوران جهاد، دوران حكومت عشق است، اما در اینجا كه مهبط عقل است معلوم است كه حكومت عشق نباید هم كه چندان پایدار باشد. نمی‌شود، مردم كه همه عاشق نیستند. از زن‌ها و كودكان و پیرزن‌ها و پیرمردان كه بگذریم، آن خیل عظیم اهل دنیا را بگو كه از زندگی قط همین یك جان را دارند و به آن مثل كنه به شكمبه گوسفند چسبیده‌اند. تنها عشاق می‌توانند كه بر ترس از مرگ غلبه كنند و از دیگران، نباید هم انتظار داشت كه از مرگ نترسند.

نگوئید «دوران جنگ»، بگوئید «دوران جهاد در راه خدا»... و خدا هم این جام بلا را جز به بهترین بندگان خویش نمی‌بخشد. جام بلاست و جز به «اهل بلا» نمی‌سد؛ دیگران آن را شوكران می‌انگارند. پس دوران‌های جهاد نمی‌تواند كه طولانی باشد، اما دوران‌های تمتع از حیات گاه آن همه طولانی است كه اهل دنیا را نیز دلزده می‌كند.

آنگاه كه طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته می‌شود و اهل بلا در می‌یابند كه نوبت آنان در رسیده است، اهل دنیا چون مارمولك‌های بیابانی كه از رعد و برق می‌ترسند. ناله‌كشان به هر سوراخی پناهنده می‌شوند. وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می‌شود، عشاق می‌دانند كه نوبت آنان رسیده است كه قلیل من عبادی‌ الشكور... وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می‌شود، در نزد اینان عقل و عشق دست از تقابل می‌كشند و عقل، عاشق می‌شود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل كه صاحب خویش را به سربازی و جانبازی می‌كشاند. اما در نزد دیگران، ترس جان و سر، عقل را به جنونی مذموم می‌كشاند و هر ننگی را می‌پذیرند تا بتواند این خون تمتع از حیات را بمكند، مثل كنه‌ای كه به شكمبه گوسفند چسبیده است.

دوران جنگ، دوران تجلی عشق بود و دوران جلوه‌فروشی عشاق، و سر این سخن را جز آنان كه به غیب ایمان دارند و مقصد سفر حیات را می‌دانند، در نمی‌یابند. دوستی شب عملیات با من می‌گفت: «كاش مدعیان این «حس غریب» را در می‌یافتند، این وجد آسمانی را كه گوئی همه ذرات بدن انسان در سماع وصلی رازآمیز «عین لذت» شده‌اند؛ نه آن لذت كه هر حیوان پوست‌داری كه حواس پنجگانه‌اش از كار نیفتاده است حس می‌كند؛ «الذ ِ لذات» را.» گفتم‌: «عزیز من! مدعیان را به خویشتن واگذار. خدا این حس را به هر كسی كه نمی‌بخشد؛ توفیقی است و توفیقی، هر دو.» او رفت و شهید شد و من وقتی بالای جنازه خون‌آلودش نشسته بودم، به یقین رسیدم كه «شهدا از دست نمی‌روند، به دست می‌آیند

وقتی كسی می‌انگارد هرچه را كه نبینند و لمس نكنند باوركردنی نیست و از تو می‌پرسد: «دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟»، از كلمه «دستاورد» بدت نمی‌آید؟ من بدم می آید، اگر چه كلمه كه گناهی نكرده است. اما مگر همه چیز را باید به همین دستی بدهند كه از این كتیف گوشتی و استخوانی بیرون زده است و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟ «دستاورد» كلمه‌ای است كه آدم را فریب می‌دهد. با كلمه «دستاورد» كه نمی‌توان حقیقت را گفت. چه بگویی؟ بگویی: «بزرگ‌ترین دستاورد ما انسان‌هایی بوده‌اند به نام بسیجی.»؟

خلیج فارس آن همه ماهی دارد كه می‌شود دویست كشتی صید صنعتی- از آن كشتی‌هایی كه ماهی‌ها را دویست كیلو دویست كیلو در حلق‌های بزرگ و وحشتناك خویش هُرت می‌كشند - سالی دویست میلیون ماهی دویست‌ كیلویی بگیرند، اما كجاست آن شجاعت و توكل و عشقی كه یكی مثل «مهدوی» یا «بیژن گُرد» بر یك قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الكترونیكی شیطان در خلیج فارس حمله برد؟ می‌پرسد: «این شجاعت و توكل و عشق به چه درد می‌خورد؟» هیچ! به درد دنیای دنیاداران نمی‌خورد، اما به كار آخرت عشاق می‌آید، كه آنجاست دار حاكمیت جاودانه عشاق.

*

سخن از آن پلان درشت رقص پلاك‌ها در آسمان بود كه لجام سخن از دست رفت و كار بدینجا كشید. درباره آن پلان، بهترین جمله‌ای كه خواندم از آقای فراستی بود، منتقد مجله «سروش »:

ناقوس آینه‌ها: پلاك‌ها بر پیكر مهاجر، در اثر باد به بازی در می‌آیند. برای من آن چهار پلاك آبی كوچك با آن نور در آسمان، همچون آینه‌های كوچك شفافند و صدایشان همچون ناقوسی در روح حك می‌شود.
شاید باشند فیلمسازانی كه مهارت تكنیكی‌شان در سینما از حاتمی‌كیا بیش‌تر باشد، اما هیچ كدام «بسیجی» نیستند... و من به بسیجیان امید بسته‌ام؛ نه من تنها،‌همه آنان كه تقدیر تاریخی انسان فردا را دریافته‌اند و می‌دانند كه ما از آغاز قرن پانزدهم هجری پای در «عصر معنویت» نهاده‌ایم.

ظهور حاتمی‌كیا در سینما انقلاب واقعه‌ای است نظیر خود انقلاب. هر كس سینما را بشناسد و آدم مغرضی هم نباشد، قدر حاتمی كیا را به مثابه یك فیلمساز درخواهد یافت. اما حاتمی كیا فقط در این حد توقف ندارد. او در عرصه سینما مظهر انسان‌هایی است كه با انقلاب اسلامی ایران در تاریخ ظهور كرده‌اند و آنان را باید «طلایه‌داران عصر معنویت»‌ خواند او یك «بسیجی» است.

در میان كلمات، كلمه‌ای بدین زیبایی بسیار كم است: «بسیجی». نه از آن لحاظ كه سخن از موسیقی الفاظ می‌رود و نه از لحاظ ایماژی كه در ذهن می‌سازد؛ نه، جای این حرف‌ها اینجا نیست. از آن روی كه این كلمه بر مدلولی دلالت دارد كه تجسم كامل آن روحی است كه در «آوردگاه جهاد در راه خدا تحقق یافته است.

*

بگذار بگویند فلان رمانتیك می‌نویسد، اما من اگر بخواهم در بند این حرف‌ها باشم دیگر نمی‌توانم عاشق بسیجی‌ها بمانم. اما تو «ابراهیم جان». بسیجی و عاشق بمان و جز درباره عشاق حق و بسیجی‌ها فیلم مساز. و هرگاه خسته شدی، این شعرگونه را كه یك جانباز برایت نوشته است بخوان:


ای بلبل عاشق، جز برای گل‌ها مخوان!

دست دعای دلسوختگان

آن همه بلند است

كه تا آسمان هفتم می‌رسد

من پاهایم را بخشیده‌ام

تا این دل سوخته را

به من بخشیده‌اند

اما اگر پاهایم را باز پس بدهند

تا این دل سوخته را بازستانند

آنچه را كه بخشیده‌ام

باز پس نخواهم گرفت.

دل من یك شقایق است، خونین و داغدار.

ای بلبل عاشق.

جز برای شقایق‌ها مخوان!

 

درباره وبلاگ

من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم . من هم به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است كه هركس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت. و حالا از یك راه طی شده با شما حرف می‌زنم. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است.
(به نقل از سید مرتضی آوینی)
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
به مناسبت هفته دفاع مقدس
شیعه تنوری
این كجا و آن كجا
بهار انسان را به یاد قیامت می‌اندازد
مردی كه در برابر هیچ كس زانو نزد
ادب اصیل ایرانی
نجوایی عاشورایی از آقا مرتضی
فداییان عاشورایی
هنرنمایی با برگهای پاییزی
یادی از مبارزی هزار چهره و نستوه
آرشیو
مهر 1393
شهریور 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
موضوعات
عمومی
حوزه رسانه
نبرد سایبری
گزارش تصویری
با شهدا
دانشجویی
روابط عمومی
دانش ارتباطات
سیاسی
فرهنگی
اجتماعی
نویسندگان
دیده بان
پیوند ها
دفتر مقام معظم رهبری
موسسه راهبردی دیده بان
مركز تحقیقات استراتژیك
پایگاه اطلاع رسانی دیده بان
مركز مطالعات راهبردی
مركز مطالعات جامعه و امنیت
مركز بررسی های دكترینال
سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی
مهندسی فرهنگی
فرهنگ شناسی
بنیاد اندیشه اسلامی
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
پژوهشكده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
پژوهشكده مطالعات راهبردی
پژوهشگاه علوم و فناوری اطلاعات
دفتر مطالعات و توسعه رسانه ها
مجله مسائل اجتماعی ایران
ماهنامه مدیریت ارتباطات
دانشگاه و فرهنگ
باشگاه پژوهشگران دانشجو
شورای عالی انقلاب فرهنگی
مركز تحقیقات همشهری
مدرسه همشهری
مؤسسه فرهنگی تبیان
دانشگاه جامع علمی كاربردی
رسانه نیوز
باشگاه اندیشه
سایت عملیات روانی
روان پژوه
كانون تحقیقات كاربردی خیبر
بهجو
جامعه شناسی ایران
جامعه شناسی
روانشناسی جامعه
گرداب
میراث فرهنگی
لینك زن
گروه سایبری ترویج عفاف و حجاب
نشریه الكترونیك دختران
انسان شناسی و فرهنگ
فردانیوز
تابناك
سایت عكاسی
ساجد
سازمان مطالعه و تدوین كتب علوم انسانی
وبنا
پیوندهای روزانه
شهید مطهری
شهید آوینی
شهید چمران
شهید بهشتی
دكتر عماد افروغ
استاد حسین انصاریان
آموزش حرفه ای فتوشاپ
دانلود جدیدترین فیلم ها،موزیک ویدئوها و نرم افزارها
نهج البلاغه
شهاب مرادی
دكتر شریعتی
بانك لینك های فارسی
صفحات جانبی
هل من محیص؟
هیس دخترها فریاد نمی زنند
توماس آکویناس
در سوگ شهر استخر و مردم دلاور آن
جیکاک ، توطئه از نوع انگلیسی
مروری بر زندگی الیور كرامول
یلدا
راز عدد 20
مردی برای تمام فصول
طاق گرا
مقالات محمد مطهری
تصاویر: منادیان وحدت، شرف و آزادگی
بیلبوردهای مهیج با طراحی خلاقانه (تصویری)
متن کامل خطبه های نماز جمعه 29 خرداد 1388 رهبرانقلاب (خطبه اول)
(خطبه دوم)قسمت الف
(خطبه دوم)قسمت ب
ریحان
نوشته ای از «شهید سید مرتضی آوینی» درباره «ابراهیم حاتمی كیا»
نامه‌ای به دوست زمان جنگ
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


دریافت كد ساعت